شرمنده شهدا بودیم شرمنده تر شدیم
مدتي است كه ديگر قلمم را به كار نگرفته ام.
مدتي است كه ديگر قلمم مرا ياري نمي كند.
مدتي است كه ديگر من قلمم را ياري نمي كنم.
زماني طولانيست كه قصد دارم از شهدا بنويسم ولي نشد. نه اينكه نخواهم، بلكه نشد.
فكر سياه، دل سياه، دست سياه و قلم سياه ...
اين ها چيزي بودند كه مانع من بودند.
پيش خود گفتم تا دلم را روشن نكردم ننويسم ولي فايده اي نكرد.
تصميم گرفتم بنويسم تا دلم روشن گردد، اگر كه لايق باشم.
کاشک تو را ای شهید گمنام اینگونه امروز تشییع میکردیم

امروز شهرمان میهمان شهید گمنامی داشت ولی چه سود که استقبالی از او نکردیم فقط عده ای بسیجی
نسل سومی او را همراهی کردند از دوستان دفاع مقدسش خبری نبود از آنهای که سنگ شهدا رابرسینه
میزدند هیچ خبری نبود از لیدرهای مذهبی شهرمان هیچ خبری نبود این شهید گمنام را غریبانه به
خاک سپردیم ولی افسوس افسوس
سلام میثم هستم نویسنده این وبلاگ 23سال سن دارم متولد شهر شهید پرور زاهدان امیدوارم بتونم سرباز خوبی در برابر جنگ نرم باشم